با نام خدا
خاطره اي از خاطرات او
غلامحسين جعفري زاد
تبريز - 1365
گزارش گونه اي از سفر حج 1351 شهيد دكتر شريعتي
شبي از شب هاي ستم جاري زمان بود . ما بوديم با تني چند از ياران ، به مسجد هدايت
گرد پير طالقان
مابوديم ، و آن پير پر شور نستوه نيز ، سر جمع مان .
شمع ارشاد حسيني 3 فروزش نمود و محفل را روشنتر از هميشهء ديگر كرد .
شهيد دكترشريعتي سخن آغازنمود . ازسفر به سوي قبله گفت و از جستار هميشگئ خود .
ازمحبوب هميشگي اش ، ابوذر . تبعيدي تاريخش .
آنكه فرياد عدالتخواهي انسان را در حلقومش خفه مي خواستند و نتوانستند .
كه اينك از گلوي وارث سوخته دركوير بي كران ايمانش " علي بابا " بر مي آيد .
زبان گوياي "علي " به سخن آمده بود . داستان غم پنهاني عدل وصداقت مي سرود .
و چه توفنده و درد آلود است تاريخ شرفداري و وفا . ناگهان خود جوشيد . سخن آغاز نمود .
خاطرات سفرش را به اقاليم نبي و به پروردگاه اولياي حق ، عدالت و عشق راستين و ايمان بي امان ، بازگوكرد :
" رفتم و روز جمعه بود . نمازجمعه به محراب شخص پيغمبر . امام جمعه ، ولي ازتبار شيطان بود .
نماز ، باعظمتي نمادين و وسعتي گسترده كه باشركت همگان شكل يافته بود . مغازه ها را همچنان باز و
به امان خدا رها كرده و آمده بودند .
صف در صف جمعيت بود . مسجد النبي همه پر از آدم ها .
خطيب براي ايراد خطبه به بالاي منبر رفت . نزديك به يك ساعت حرف زد .
از آنهمه مسائل ، دردها و رنج ها كه جهان اسلام وعرب وخود عربستان با آن روبرو يند .
اسرائيل بالاي سرشان وهمه قدرت ها از چپ و راست براي دريدن شان و بلعيدن شان چنگ و
دندان تيز كرده اند ، انگار هيچكدام اصلا وجود ندارد .
همه حرفش ، همه تلاشش اين بود كه مي خواست با به اصطلاح استدلال قرآني و عقلاني خودش ،
اين را ثابت كند كه " سفر به كره ماه ، امكان ندارد . ممكن نيست آدمي پا ازكره زمين به بيرون بگذارد . اصلا اين كار دخالت در كار خدا است .واين كه ميگويند انسان به كره ماه رفته ، دروغي بيش نيست " .4
بعدازخاتمه خطبه ونماز ، به جلو رفتم و گفتم : " آقا ! آخر در راديو ها گفتند و روزنامه ها نوشتند و در
وسايل ارتباط جمعي نشان داده شد وما نيز شنيديم وخوانديم و ديديم كه انسان بر روي كرات ديگرپياده شد ."
در پاسخ اظهار داشت كه :
" اين ها همه خبر است. خبر اعتبار ندارد ! ثانيا راوي اين اخبار كفارند، لذا نمي توان آنهارا پذيرفت !!"
من بودم وحيرت ! چه ميتوانستم بگويم ؟ ! نمي توانستم بيشتر بحث كنم . ميدانيد كه ؟ ! فايده اي نداشت .
درمدينه بعنوان يك كارتحقيقي بسيارساده، خواستم محل سقيفه بني ساعده 5 راكه اولين نقطه عيني انشعاب دراسلام است وشناختن اينگونه مكانها ازنظرتاريخي واحياي انديشه هاي مكتبي، حائزاهميت است، بشناسم . از هر كه پرسيدم ، جوابي نشنيدم .
اصلا موضوع سقيفه براي مردم آنجا كاملا غريبه است . حتي براي مطالعه گران و باسوادهاشان .
محصلين و عوام كه جاي خود دارند .
ديگر اينكه مي خواستم محل دفن"ابوذر" را بدانم وببينم .صحابي بزرگ و معروف و مشهور پيغمبر را .
آن كه انهمه تلاش ، جهاد و مبارزه كرد .
همواره همدم رسول خدابود . از اولين ايمان آورندگان او بود .
مدفن ابوذر نيز براي كسي شناخته نبود . معلوم است ديگر .....
بالاخره پس از پرس و جوي بسيار ، يك معلم تاريخ را به من معرفي كردند كه
او اهل تحقيق است و ممكن است بداند .
خوشبختانه بعد از اين كه اورا يافتم ، ديدم در اين زمينه ها آشنا است .
در اينجا مرحوم آيت الله طالقاني پرسيد كه " او شيعه بود ؟"
دكتر گفت : "بلي شيعه بود " .
- پس علتش همين بوده .
- ممكن است . بي تاثير نبوده .
در مورد محل سقيفه از او پرسيدم .
گفت : در خارج شهر ، درفاصله اي تقريبا دور است . اكنون اردوگاه پيشاهنگي شده . ميتوانيم برويم و ببنيد.
به اتفاق هم رفتيم و ديديم كه كل شيئ يرجع الي اصله .
اما در باره محل دفن " ابوذر" – ربذه – پرسيدم . گفت :
" راه بس طولاني است. قسمت زيادش ماشين رو نيست . ماشين{ فلان محل } را سوار شويد ، آخر خط ،
آبادي است. پياده كه شديد، آنجا سارباناني هستند كه براي رفتن به روستا هاي اطراف، شتر اجاره ميدهند .
اسم ربذه را ببري مي شناسند . تورا خواهند برد .
به آخر خط اتومبيل كه رسيدم احساس غريبئ عجيب همراه با كشش محبوب ، مرا در بر داشت .
اين چه سرزميني است ! من كه به كوير ، خشكئ صحرا و سوختگئ زمين وانسان آشنايم ،
اين چگونه غربتي است؟ ! من كه همواره دور از وطن بوده ام ، اين چه تنهايي در جمع و ديار يار است ؟!
نمي دانم .
سارباني ازميان ساربانان، مقصد و منظور مرا تشخيص داد و شناخت. كرايه راه را گفت . حرفي نداشتم .
گفت : شب در پيش است، نمي توان رفت . بايد صبح زود راه افتاد وگرنه باز گشتن ممكن نخواهد بود .
من بودم وبي تابي در تب و تاب اين ملاقات بزرگ . شب ظلماني فراق در حضور را پشت سر گذاشتم .
صبح كه شد ، صبح زود ، من بودم و ساربان ، با شتري . گاهي من سوار مي شدم و زماني ساربان .
درياي شن و ماسه از زمين . امواج نور و شفق از آسمان . آفتاب از كرانه افق سر بر مي كرد و
به ما كه در دشت و كوير ازتپه ها و ماهور هاي چون امواج دريا ،بالا و پايين ميرفتيم خنده ميزد .
مبارزه ابدي نور و ظلمت در گرگ و ميش هوا ،خود را به تماشا گذاشته بود .
خورشيد ، آهسته آهسته ، شدت گرماي خود را بر ما مي نمود .
ابوذر رادر اين بيابان برهوت به امان خدا سپردن، در حكومت اسلامي و به نام اسلام، به پيش چشم رسول ، آن هم به جرم خواندن و فهميدن كلام خدا ، و اظهار حق و حمايت ازشعار عدالت توحيدي و امامت راستين؟
و ياد از حساب گنج گنج داران، كردن ! به فرمان خلیفه مسلمین! وه ، چه درد آلود است !!
دل پر التهاب و سر پر شور ، قدرت تفكر را از من سلب ميكرد . فرات و دجله از خاك و شن .
شط نور و گرما . اينجا كوه ها و بلندي ها ، همه تو سري خورده اند ، در برابر عظمت انسان .
با خودم زمزمه ها داشتم و با ابوذر گفتكوها .
ساربان ، گاه به من زل ميزد . از اين كه براي چه ؟ و براي كه ؟ اين همه راهي را كه كسي نمي رود ، مي رفتم ، مي پرسيد .
ومي پرسيد كه كه ام و از كجايم . من از همشهرئ او مي گفتم . همشهري آشنايي كه نمي شناسدش .
و از ستمهايي مي گفتم كه بر او و من و ما رفته و مي رود .
راه مي رفتيم .....
گاه در زواياي دور تاريخ گم مي شدم ، تا پس از طي مسافت بسيار ، حدود ساعت يازده بود .
رسيديم به تپه ها و بلندي هايي كه ساربان گفت :
" اينجا ربذه است "!!
...........................................
خدايا ! ابوذر كجا است ؟ آشناي ديرين ام ! يار راه سنگينم !
نشانه هاي منطقه را آن چنان كه در منابع و كتاب ها داريم ، بر اورد كردم . نگاه كردم و ديدم
كه راه باريك كاروان رو در آن دور دست ،
چون خطي باريك بر سينه صحرا باقي است و در جهت شرقي اين بلندي ها
از شمال به جنوب و از شام تا مدينه و تا انتهاي تاريخ را به هم وصل ميكند .
چند تپه را زير پا نهادم . اثري از مدفن يار پيامبر نيافتم . به بالاي بلندترين تپه رفتم و نشستم .
دست بر خاك زدم .
ساربان واله بود .
خاك ها را كنار زدم .
آشنا خود را براي آشنا نشان مي دهد . ديدم سنگي است به زير خاك نهفته .
خاك زمان و فراموشئ انسان ها مستورش نموده .
بر روي سنگ نوشته بود : " ابوذر الغفاري صحابي رسول الله " .
گويي جان يافتم . بلكه جهان يافتم . از شدت شوق و ذوق ، داشتم منفجر مي شدم .
بي اختيار اشك مي ريختم . چنان شيفته و آشفته بودم كه ندانستم جه بگويم . چه مي گويم !!
حضور ساربان فراموشم شده بود .
مانند دو يار آشنا كه از پي جدائي بس طولاني ، به هم مي رسند و نمي دانند چه بگويند و حرفها
در نگاه هاشان منجمد مي شود و انديشه ها شان در هم مي آميزد و حرفي براي گفتن نمي يابند ..
من ، رازها و رمزهاي ساليان فراق را از او شنيدم و با او گفتم كه
: " آري ايچنين بود برادر " !
و او با من گفت " داستان فرقت و هجران و هبوط نسل انسان را از حق " .
سنگ را بر گرفتم . گرد و خاك زمان را از سر و رويش ستردم و آنگاه بر فراز تپه نصبش كردم ،
در حالي كه كلام پيامبر برلب داشتم كه :
" آسمان سايه نيافكنده و زمين بر خود نديده مردي راستگوتر از ابوذر را " .
سخن كه به اين جا رسيد ، ابوذر زمان مان ، پير سترگ طالقان ، و آن شهيد آگاه اگاهي بخش مان
شريعتي بزرگ
بر خاستند و
ما همه برخاستيم و
روان شديم .
که خدای ، بیامرزاد آن را که برخیزد و گامی فرا پیش نهد
غلامحسين جعفري زاد
تبريز - 1365

