تبليغاتX
افکار و عقاید شهید دکتر علی شریعتی
خاطره ای از دکتر شریعتی 

                                       با نام خدا

خاطره اي از خاطرات او

 

غلامحسين جعفري زاد

تبريز -  1365

 

گزارش گونه اي از سفر حج 1351 شهيد دكتر شريعتي

 

شبي از شب هاي ستم جاري زمان بود . ما بوديم با تني چند از ياران ، به مسجد هدايت

گرد پير طالقان

مابوديم   ،  و آن پير پر شور نستوه نيز ، سر  جمع مان  .

شمع ارشاد حسيني 3   فروزش نمود  و محفل را روشنتر  از هميشهء  ديگر كرد .

شهيد دكترشريعتي سخن آغازنمود . ازسفر به سوي قبله گفت و  از جستار هميشگئ خود .

ازمحبوب هميشگي اش ، ابوذر .   تبعيدي تاريخش .

آنكه فرياد عدالتخواهي انسان را در حلقومش  خفه مي خواستند و نتوانستند .

كه اينك از گلوي  وارث سوخته  دركوير بي كران ايمانش " علي بابا "  بر مي آيد .

زبان گوياي "علي " به سخن آمده بود . داستان غم پنهاني عدل وصداقت مي سرود .

و چه توفنده و درد آلود است تاريخ شرفداري و وفا .  ناگهان خود جوشيد . سخن آغاز نمود .

خاطرات سفرش را به اقاليم نبي و به پروردگاه اولياي حق ، عدالت و عشق راستين و ايمان بي امان ، بازگوكرد :

" رفتم و روز جمعه بود . نمازجمعه به محراب شخص پيغمبر .  امام جمعه ، ولي  ازتبار شيطان بود .

نماز ،  باعظمتي نمادين و وسعتي  گسترده كه باشركت همگان   شكل يافته بود . مغازه ها را همچنان باز و

به امان خدا رها كرده و آمده بودند .

صف در صف  جمعيت بود . مسجد النبي  همه پر از آدم ها .

خطيب  براي ايراد خطبه به بالاي منبر رفت . نزديك به يك ساعت  حرف زد .

از آنهمه مسائل ، دردها و رنج ها  كه جهان اسلام وعرب وخود عربستان با آن روبرو يند  .

اسرائيل بالاي سرشان وهمه قدرت ها از چپ و راست  براي دريدن شان و بلعيدن شان چنگ و

دندان تيز كرده اند ،  انگار هيچكدام   اصلا وجود ندارد .

همه حرفش ، همه تلاشش اين بود كه  مي خواست با به اصطلاح   استدلال قرآني و عقلاني خودش ،

اين را ثابت كند كه  " سفر به كره   ماه  ،  امكان ندارد . ممكن نيست  آدمي پا ازكره   زمين به بيرون بگذارد . اصلا اين كار دخالت در كار خدا است .واين كه ميگويند  انسان به كره  ماه رفته ، دروغي بيش نيست  " .4

بعدازخاتمه  خطبه ونماز ، به جلو رفتم و گفتم : "  آقا !  آخر در راديو ها گفتند و روزنامه ها نوشتند و  در

وسايل ارتباط جمعي نشان داده شد وما نيز شنيديم  وخوانديم و ديديم كه انسان بر روي كرات ديگرپياده شد ."

در پاسخ  اظهار داشت كه :

" اين ها همه خبر است.  خبر اعتبار ندارد !  ثانيا  راوي اين اخبار  كفارند،  لذا نمي توان آنهارا پذيرفت !!"

من بودم وحيرت ! چه ميتوانستم بگويم  ؟ ! نمي توانستم   بيشتر بحث كنم . ميدانيد كه ؟ !  فايده اي نداشت .

درمدينه بعنوان يك كارتحقيقي بسيارساده، خواستم محل سقيفه بني ساعده 5   راكه اولين نقطه عيني انشعاب دراسلام است وشناختن اينگونه مكانها ازنظرتاريخي واحياي انديشه هاي مكتبي، حائزاهميت است، بشناسم  . از هر كه پرسيدم ، جوابي نشنيدم .

اصلا موضوع سقيفه  براي مردم آنجا  كاملا غريبه است . حتي براي مطالعه گران و باسوادهاشان .

محصلين و عوام كه جاي خود دارند .

ديگر اينكه مي خواستم محل دفن"ابوذر"  را بدانم وببينم .صحابي بزرگ و معروف و مشهور پيغمبر را .

آن كه انهمه تلاش ، جهاد و مبارزه كرد .

همواره همدم رسول خدابود . از اولين ايمان آورندگان او بود .

مدفن  ابوذر نيز براي كسي شناخته نبود .  معلوم است ديگر .....

بالاخره  پس از پرس و جوي بسيار ،  يك معلم  تاريخ را به من معرفي كردند كه

او اهل تحقيق است و ممكن است بداند .

خوشبختانه  بعد از اين كه اورا يافتم ، ديدم   در اين زمينه ها آشنا است .

در اينجا مرحوم آيت الله طالقاني پرسيد كه "  او شيعه بود ؟"

دكتر گفت :   "بلي شيعه بود  " .

-                                  پس علتش همين بوده .

-                                  ممكن است . بي تاثير نبوده .

در مورد  محل سقيفه از او پرسيدم .

گفت : در خارج شهر ، درفاصله اي تقريبا دور است . اكنون اردوگاه پيشاهنگي شده . ميتوانيم برويم و ببنيد.

به اتفاق هم رفتيم و ديديم كه  كل شيئ  يرجع الي اصله .

اما  در باره  محل دفن  " ابوذر" – ربذه – پرسيدم . گفت :

" راه  بس طولاني است. قسمت زيادش ماشين رو نيست . ماشين{  فلان محل } را  سوار شويد ، آخر خط ،

آبادي است.  پياده كه شديد، آنجا  سارباناني هستند كه براي رفتن به روستا هاي اطراف، شتر اجاره ميدهند .

اسم ربذه را ببري  مي شناسند . تورا خواهند برد .

به آخر خط اتومبيل كه رسيدم  احساس غريبئ عجيب  همراه با كشش محبوب ، مرا   در بر داشت  .

اين چه سرزميني است ! من كه به كوير ، خشكئ صحرا و سوختگئ زمين وانسان   آشنايم ،

اين چگونه غربتي است؟ !  من كه همواره  دور از وطن بوده ام ، اين چه تنهايي در جمع و ديار يار است  ؟!

نمي دانم .

سارباني ازميان  ساربانان،  مقصد و منظور مرا تشخيص داد و شناخت. كرايه  راه را گفت . حرفي نداشتم .

گفت :  شب در پيش است،  نمي توان رفت . بايد صبح زود   راه افتاد  وگرنه  باز گشتن  ممكن  نخواهد بود .

من بودم وبي تابي در تب و تاب اين ملاقات  بزرگ .  شب ظلماني فراق در حضور را  پشت سر گذاشتم .

صبح كه شد ، صبح  زود ،  من بودم و ساربان ،  با شتري .  گاهي من سوار مي شدم و زماني ساربان .

درياي شن و ماسه  از زمين . امواج  نور و شفق از آسمان .  آفتاب  از كرانه  افق سر  بر مي كرد و

به ما كه در دشت و كوير  ازتپه ها و ماهور هاي چون امواج دريا ،بالا و پايين  ميرفتيم  خنده ميزد .

مبارزه  ابدي نور  و ظلمت   در گرگ  و ميش هوا  ،خود را  به تماشا گذاشته بود . 

 خورشيد  ، آهسته آهسته  ، شدت گرماي خود را  بر ما  مي نمود .

ابوذر رادر اين بيابان برهوت به امان خدا سپردن،  در حكومت اسلامي و به نام اسلام، به پيش چشم رسول ، آن هم به جرم خواندن و فهميدن كلام خدا ، و اظهار حق و حمايت ازشعار عدالت  توحيدي و امامت راستين؟

و ياد  از حساب  گنج  گنج داران، كردن !  به فرمان خلیفه مسلمین!   وه ، چه درد آلود  است !!

دل پر التهاب  و سر پر شور ، قدرت تفكر را از من سلب ميكرد .  فرات و دجله از خاك و شن .

شط نور  و  گرما .  اينجا  كوه ها و بلندي ها ، همه   تو سري خورده اند ،  در برابر عظمت انسان .

با خودم زمزمه ها داشتم و با ابوذر  گفتكوها .

ساربان ،  گاه  به من  زل ميزد . از اين كه براي چه ؟ و  براي كه ؟  اين همه  راهي را كه كسي نمي رود ، مي رفتم ، مي پرسيد .

ومي پرسيد كه  كه ام   و  از كجايم  .  من از همشهرئ او مي گفتم . همشهري آشنايي كه نمي شناسدش .

و از ستمهايي مي گفتم كه بر  او و من و ما رفته و مي رود  .

راه مي رفتيم .....

گاه  در زواياي دور تاريخ گم مي شدم ، تا پس از طي مسافت بسيار ، حدود ساعت يازده بود .

رسيديم به تپه ها و بلندي هايي كه ساربان گفت :

" اينجا ربذه است "!!

...........................................

خدايا !‌‌   ابوذر كجا است ؟ آشناي ديرين ام !  يار راه سنگينم !

نشانه هاي  منطقه را آن چنان كه در منابع و كتاب ها داريم  ، بر اورد كردم .  نگاه كردم  و ديدم

كه راه باريك كاروان رو  در آن دور دست ،

چون خطي باريك  بر سينه  صحرا باقي است  و در جهت شرقي اين بلندي ها

از شمال به جنوب و از شام تا مدينه و تا انتهاي تاريخ  را به هم وصل  ميكند .

چند تپه را  زير پا نهادم .  اثري از مدفن يار پيامبر  نيافتم  . به بالاي  بلندترين تپه رفتم  و نشستم  .

دست بر خاك زدم  .

ساربان  واله بود .

خاك ها را كنار زدم  .

آشنا   خود را براي آشنا  نشان مي دهد .  ديدم سنگي  است  به زير خاك   نهفته .

خاك زمان و فراموشئ انسان ها  مستورش نموده .

بر روي سنگ  نوشته بود : " ابوذر الغفاري  صحابي رسول الله " .

گويي جان يافتم  . بلكه جهان يافتم . از شدت شوق و ذوق ، داشتم منفجر مي شدم .

بي اختيار  اشك مي ريختم . چنان شيفته و  آشفته بودم كه ندانستم جه بگويم  . چه مي گويم !!

حضور ساربان  فراموشم  شده بود .

مانند  دو يار آشنا كه از پي جدائي  بس طولاني ، به هم مي رسند  و نمي دانند چه بگويند  و حرفها

در نگاه هاشان  منجمد مي شود  و انديشه ها  شان  در هم  مي آميزد و حرفي براي گفتن  نمي يابند ..

من  ،  رازها و رمزهاي ساليان فراق   را از او شنيدم  و با او گفتم  كه

: " آري ايچنين بود برادر " !

و  او با من گفت  " داستان فرقت و هجران و  هبوط  نسل انسان  را از  حق " .

سنگ را بر گرفتم  . گرد و خاك  زمان را  از سر و رويش  ستردم  و آنگاه بر فراز تپه نصبش كردم  ،

در حالي كه كلام پيامبر  برلب داشتم كه  :

" آسمان سايه نيافكنده  و  زمين  بر خود نديده  مردي  راستگوتر  از ابوذر را " .

سخن كه به اين جا رسيد ، ابوذر زمان مان ، پير سترگ   طالقان  ،  و آن شهيد  آگاه اگاهي بخش مان

شريعتي بزرگ

بر خاستند   و

ما  همه   برخاستيم   و

روان شديم  .

که خدای ،  بیامرزاد  آن  را  که برخیزد و گامی فرا پیش نهد

 

غلامحسين جعفري زاد

تبريز -  1365

|+|
نوشته شده توسط غریب آشنا در Thu 8 Nov 2007 و ساعت 19:0