X
تبلیغات
افکار و عقاید شهید دکتر علی شریعتی
خواستن اگر با تمام وجود... 

آنگاه که تقدیر واقع نگردیده و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست , خواستن اگر با تمام وجود , با بسیج همه اندامها و نیرو های روح و با قدرتی که در صمیمیت هست , تجلی کند , اگر همه هستی مان را یک خواستن کنیم , یک خواستن مطلق شویم , و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان بخواهیم
پاسخ خویش را خواهیم گرفت

دکتر علی شریعتی / کتاب کویر فصل معبد

|+|
نوشته شده توسط در Thu 23 Feb 2012 و ساعت 13:0
نیایش 

خدایا!
آتش مقدس «شک» را چنان در من بیفروز
تا همه ی «یقین» هایی را که بر من نقش ک...رده اند بسوزد
و آنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند

خدایا!
به هر که دوست می داری بیاموز
که «عشق» از زندگی کردن بهتر است
و به هر که دوست تر می داری بچشان
که «دوست داشتن» از عشق برتر است.

خدایا
به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
«حسرت» نخورم

و مُردنی عطا کن
که بر بیهودگیش، سوگوار نباشم
بگذار تا آن را، «من» خود انتخاب کنم
اما آنچنان که «تو» دوست می داری.

چگونه «زیستن» را تو به من بیاموز
چگونه «مردن» را خود خواهم آموخت.

|+|
نوشته شده توسط در Wed 22 Jun 2011 و ساعت 21:21
شهادت دکتر علی شریعتی بر تمامی حق طلبان جهان تسیلت باد 

اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.

دکتر شریعتی

شهادت دکتر علی شریعتی بر تمامی حق طلبان جهان تسیلت باد

|+|
نوشته شده توسط در Sun 19 Jun 2011 و ساعت 17:51
تجلی سوره روم توسط دکتر شریعتی در جنبش روشنفکری قرن بیستم 

این نوشته به هیچ وجه در صدد انتساب هیچ گونه نیروی غیبی یا ماورایی به روشن اندیشی چون دکتر علی شریعتی نیست. حتی قصد ستایش از وی نیز در میان نیست. با این حال، وی تلاشهای فراوان زیادی جهت شناخت جامعه و تاریخ زمان خود نمود و از خود نبوغ و زکاوت بسیار در این مسیر نشان داد. شایسته است که از دست آوردهایش تجلیل شود و درسهایش مرور و پیامهایش باز خوانی شوند.

از جمله تلاشهای قابل ستایش وی به مثابه یک تاریخ دان و ادیان شناس و اسلام پژوه، برقراری یک گفتگو بین حقایق مستتر در متن قرآن به مثابه یک مانیفست جنبش عدالت طلبانه مسلمانان صدر اسلام و حقایق تاریخ معاصر ما بود. وی نشان داد که هرچند تاریخ بشر در قرن بیستم از بسیاری جهت قابل مقایسه با تاریخ 1400 سال پیش این منطقه نیست اما هنگامی که به روابط قدرت و آرمانهای اخلاقی توجه شود شاهد خواهیم بود که هنوز می توان ایده ها و اندیشه های مترقی را از تجربه های کهن بیرون کشید و بکار بست، صد البته اگر این کار را با منطق و بصیرت لازم انجام دهیم.

دکتر شریعتی در زمانه ای می زیست که منطقه خاورمیانه محل نزاع دو ابر قدرت جهانی بود. هرکدام درصدد گسترش نفوذ سیاسی و نظامی و اقتصادی خود در این منطقه با منابع پر ارزش بودند. لذا سیاست و سرنوشت مردمان این منطقه به نوعی وابسته به تحولات بین این دو ابر قدرت بود. هرگز کسی به خود اجازه نمی داد که لحظه ای در مورد دنیایی فارغ از این دو قدرت بزرگ آمال پردازی نماید. این امر خود بر روحیه خود کوچک بینی و عدم اعتماد به نفس مردم این منطقه تاثیر شدیدی داشت. دکتر شریعتی از جمله معدود اندیشمندانی بود که سعی داشت این اعتماد به نفس و شخصیت را به جوانان ایرانی به خصوص مسلمان و شیعه بازگرداند بدون آنکه در نوعی ارتجاع گرایی و آخوند زدگی و سنت پرستی در افتد.


برای دیدن متن کامل کلیک کنید
|+|
نوشته شده توسط در Mon 30 May 2011 و ساعت 14:2
زمان شریعتی نه تنها نگذشته بلکه هنوز فرانرسیده‌است.آغاز بیداری . . . 

سی‌وسه سال پیش در چنین دورانی پیکر بی‌جان علی شریعتی را که اندی پیش‌تر از ظلمت زندان سکندر پریده بود، نقش بر زمین یافتند. جان او که گویی برای همیشه رخت بربسته و تا ملک سلیمان رفته بود، اما هر بار به میان جامعه ی ما و نسل های جوان و حقیقت جوی ما بازمیگشت، فرود می‌آمد و ققنوس‌وار در هر پرونده‌ی فکری و اجتماعی این مرز و بوم دوباره زاده می‌شد و حلولی مکرّر و حضوری مدام می‌یافت. بدینسان شاهدی که برای «آزادی و عدالت و معنویت» شهادت داده بود، دیگر به نماد "نهضت" در برابر "نظام" بدل شده بود. نادر روشنفکری بود که نام و یادش این‌چنین در دل‌های مردم جای‌گرفته و خانه کرده‌باشد و کلمات و تصاویرش بر سر و دوش امواج میلیونی مردم حمل شده‌ باشد و در فقدانش یک صدا سروده باشند: «...آغاز بیداری!...». پس دشمنان آن سلمانِ ابوذروش، مدافعان استبداد و استثمار و «استحمار» (خصم اصلی)، اگر او را در چهره ی تک تک تشنگان آزادی، گرسنگان عدالت و جویندگان آگاهی و معنویت بازنمی‌شناختند، زودتر مرده بودند. و بدین گونه بود که شریعتی محل همرایی و اجماعی ظاهری شد، ظاهری اما سرشار از متناقض‌نماها.

براستی در میانه و میدان همه‌ی "من‌"های دروغین، پیام نهایی و بینش پنهان در پس آن "منش" راستین کدام بود؟ بزرگی یک اندیشه را نه با اندیشه‌های اندیشیده و بیان و مفهوم‌ شده‌اش، که بیشتر با ظرفیت‌های مسکوت و "نیاندیشیده" مانده‌هایش می‌باید سنجید. و شریعتی را که متفکری بود دائم السفر، در سیر و صیرورتی مستمر و در گفت-و-گوی مدام با خود و با دیگران، از «حرفهایی که برای نگفتن» داشت، می‌توانستی شناخت. وفاداری به یک مسیر فکری از نخستین نوشته‌ها، مانند "ابوذر" تا آخرین‌شان همچون "حُرّ"، این توهم را دامن می‌زد که گویی بر یک نقطه ایستاده و گامی به پیش برنمی‌دارد. از نشانه‌های بزرگی یک تفکر هم البته یکی همین خصیصه است: بر سر موضع خود ایستادن و یک ایده را مصرّانه تا اعماق کاویدن و یا یک ستاره را تا به عرش آسمان پی‌گرفتن. منحنی خط سیر فکری "شمع"، شریعتی-مزینانی-علی، هنوز هم در پژوهش‌های ژرف‌کاوانه بروشنی لازم ترسیم نشده‌است. آنچه اما مسلم می‌نماید این که دوره‌ی آخر حیات و آثار هر متفکر پخته‌ترین و آخرین حرف های اوست: طرح تثلیث «آزادی، برابری و عرفان»، و انسان‌شناسی و هستی شناسی فلسفی-کلامی «یکتایی و یکتویی» از آخرین پیام های او بود. در این دوران پس از زندان، به خلاف تصور رایج، شریعتی بیش از پیش در آرمان و اندیشه‌هایش ریشه‌ای‌ و رادیکال‌تر می اندیشید: در "عرفان"، همچون درون مایه ی ایمان دینی، در گفتگو و مواجهه با فلسفه های جدید اگزیستانس غرب، سنت عرفان عملی-شهودی و مشرقی-خراسانی (در قیاس با عرفان نظری-وحدت وجودی مغربی) را در شرایط مدرن و پسامدرن فرا-ملّی از نو تجربه و احیاء می کرد ؛ در "عدالت" به طرح مجدد "جهتگیری طبقاتی اسلام" با رویکردی سوسیال-دمکراتیک و پالایش‌گر رسوبات طبقاتی و فئودالی-بورژوایی از سنت حقوقی-اقتصادی اسلام در پرتوی توحید می‌پرداخت ؛ و مهم‌تر آن که، پیش‌شرط هر توسعه، استقلال، عدالت و معنویت خواهی را «آزادی، خجسته آزادی» می خواند. چه، آزادی در نگاه او نخستین نمود خلق‌وخوی خدایی انسان و خویشاوندی او با خدا بود. ماهیت انسان همان وجود او، و وجود او را نحوه‌ی فهم‌اش از شیوه‌های ممکن وجودی‌اش شکل می‌دهد. «هر دانستن من یک نوع با تو بودن من است...پس بگو هر لحظه کجایی، چه می‌کنی؟ تا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟»(2, 129-130). آگاهی بدست نمی آید مگر به میزان آزادی، یعنی امکان فاصله‌گیری از تعیّن‌های طبیعی، تاریخی، اجتماعی و روانی (چهار زندان). و در جامعه وجود شایسته و با کرامت آدم و مردم، بشر و شهروند، چگونه پاس داشته می‌شود؟ با شناسایی آزادی و حقوق ایشان در فکر و بیان و تجمع و ..، و فراسوی همه‌ی حقوق او، حق انتخاب. در نگاه "شمع" نیز، همسخن با رزا لوکزامبورگ، «آزادی همان آزادی مخالف» یا دگراندیش بود. «در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید!»، از آموزه های جاودان شریعتی بود و خواهدماند. هم‌چنان‌که «بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید اما کوری را ... هرگز!» و صدها پیامک دیگر که این‌روزها درست و غلط رد و بدل می‌شوند.


برای دیدن متن کامل کلیک کنید
|+|
نوشته شده توسط در Mon 20 Dec 2010 و ساعت 22:8
قرآن! من شرمنده‏ی توام... 
قرآن! من شرمنده‏ی توام اگر از تو آواز مرگی ساخته‏ام که هر وقت در کوچه‏مان آوازت بلند می‏شود، همه از هم می‏پرسند «چه کس مرده است؟»

چه غفلت بزرگی که می‏پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.

قرآن! من شرمنده‏ی توام اگر تو را از یک نسخه‏ی عملی به یک افسانه‏ی موزه‏نشین مبدل کرده‏ام.

یکی ذوق می‏کند که تو را بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق می‏کند که تو را فرش کرده،‌ یکی ذوق می‏کند که تو را با طلا نوشته، ‌یکی به خود می‏بالد که تو را در کوچک‏ترین قطع ممکن منتشر کرده و… آیا واقعاًخدا تو را فرستاده تا موزه‏سازی کنیم؟

قرآن! من شرمنده‏ی توام اگر حتی آنان که تو را می‏خوانند و تو را می‏شنوند،‌ آن‏چنان به پایت می‏نشینند که خلایق به پای موسیقی‏های روزمره می‏نشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند، مستمعین فریاد می‏زنند «احسنت…!» گویی مسابقه‏ی نفس است…

قرآن!‌ من شرمنده‏ی توام اگر به یک فستیوال مبدل شده‏ای؛ حفظ کردن تو با شماره‏ی صفحه.

‌خواندن تو آز آخر به اول،‌ یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده‏اند، ‌حفظ کنی، تا این‏چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو؛

آنان که وقتی تو را می‏خوانند چنان حظ می‏کنند،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.

آن‏چه ما با قرآن کرده‏ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

|+|
نوشته شده توسط در Mon 13 Sep 2010 و ساعت 18:30
زيباترين روح پرستنده امام سجاد (ع) 
"زيباترين روح پرستنده"، ترجمه، "زين العابدين" است. نشان مي دهد كه اصطلاحات، كلمات و حتي صفاتي كه ما براي بيان مفاهيم، معاني، عقايد و حتي شخصيت هاي بزرگ مذهبمان به كار مي بريم، در تلقي امروز به گونه اي است و در تلقي نخستين اش به گونه اي ديگر. زيرا ما گاه صفات و اسامي و يا مناقبي را كه در كتب قديم و اصليمان وجود ندارد، بنا به سليقه ي فعلي خودمان، براي پيشوايانمان به كار مي بريم و اين امر حاكي از آن است كه بينش امروز ما تا چه حد با بينش نخستين تشيع و اسلام اختلاف دارد. صفات و اسامي و اصطلاحاتي هستند كه اصيل اند، و از صدر اسلام وجود دارند، و ما هم آنها را به كار مي بريم، اما نوع تلقي ما و مفهومي كه از آنها احساس مي كنيم، كاملاً با آنچه كه اول بوده، فرق دارد. اين اصطلاح "زين العابدين" را به طور معمول كه به كار مي بريم، هيچ احساسي از آن نداريم، هيچ فضيلتي و هيچ صفت مشخصي در اين كلمه و در اين لقب احساس نمي كنيم، در صورتي كه اگر در محتواي دقيق و لطيف اين معني تجديد نظر كنيم و با يك نگاه تازه بدان بنگريم، مي بينيم كه چه صفت عالي و زيبايي است: "زيباترين روح پرستنده" ،"زيور و زينت پرستندگان".
نيز ما هميشه فضيلت ها، ارزش ها، و عظمت هاي رهبرانمان را، پيشوايان بزرگ اسلامي مان را، با ارزش هاي ديني و قومي فرهنگ بشري و نظام هاي طبقاتي مي سنجيم، و خيال مي كنيم كه اگر با همان ملاك ها و صفات و ارزش هاي عالي اي كه بزرگان قومي و تاريخي و قهرمانان خودمان را تجليل و تعظيم و توصيف مي كرديم و مي كنيم ائمه راهم توصيف كنيم، آنها را خيلي تجليل كرده ايم. در صورتي كه اساساً دستگاه ارزش هاي اسلامي، با سيستم ارزش هاي قومي و ملي و فرهنگي كاملاً متفاوت است. مثلاً ما خيال مي كنيم، كه اگر بگوييم پيغمبر اسلام سايه نداشته است، صفت بزرگي را از پيغمبر عنوان كرده ايم، در صورتي كه ارزش هاي پيغمبر اسلام در زبان كسي كه كه بهتر از هر كس ديگر مي تواند از او سخن بگويد [امام جعفر صادق(ع)] اين است: كان رسول الله يجلس جلوس العبد و ياكل اكل العبد و يعلم انه العبد
"رسول خدا نشست و برخاست مي كرد، مثل نشست و برخاست يك بنده، غذا مي خورد، مثل غذا خوردن يك بنده، و اصلاً مي دانست كه يك بنده است".

برای دیدن متن کامل کلیک کنید
|+|
نوشته شده توسط در Mon 26 Jul 2010 و ساعت 2:5
تو به من آموختی... 

 

... و تو چه زیبا خدا را به من شناساندی

راه تو، روش تو با دیگران فرق داشت، چون مرا نه از خشم خدا ترساندی و نه از عذاب خدا... تو گفتی " خدا عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت!"

تو خدا را در وجود خودم نشانم دادی، وای که چقدر حرفهایت شبیه دیگران نبود!

در داستانی شیرین، خلقت دنیا را برایم تشریح کردی و من مثل یک کودک معصوم، تنها گوش سپردم و آرام گرفتم.

تو به من یاد دادی دوست داشتن از عشق برتر است چرا که:

"عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی و دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال... عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد... عشق مأمور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح و..."

 برای تک تک لحظات زندگی ام به تو مدیونم... به تو، به قلم تو، به اندیشه تو و هنوز هم به این حرفت ایمان دارم که: "هیچ چیز و هیچ کس در این دنیا وجود ندارد که دیدنش به باز کردن تمام چشم بیارزد!"

 

به یاد عارف شوریده ای که در ۲۹ خرداد ۵۶ خاموش...

 نه، ماندگار شد.

 

|+|
نوشته شده توسط در Wed 14 Jul 2010 و ساعت 2:3